خرید بک لینک

گفت :

چطوری؟؟؟
گفتم :
فرض کن یه کوهنوردی پاش لا سنگا گیر کرده و به هیچ وجه در نمی آد ...
اگه پاش رو قطع کنه از بس خون از پاش می ره میمیره و اگه بمونه از گرسنگی ...
و لاشخورا بالاسرش دارند پرواز می کنند ...
و اون مونده چه کار کنه
این داستان داغونیه منه
گفت :
کوهنورد خدا رو یادش رفته !
گفتم :
نه یادش نرفته هنوز کوهنورد زنده است ...
گفت :
خدا رو یادش رفته ؛
کوهنورد حواسش به خدا نیست
لبخندم تلخ بود ولی گفتم :
ازت خواهشی دارم ؛
حواست به خدا باشه ...
گفت :
نه کوهنورده حواسش به خدا نیست ...
گفتم :
...
تو زبونِ من ، خدا دوست نداره کوهنورده حواسش بهش باشه ...

برچسب: نویسنده: ستایش محمدی تاريخ: چهارشنبه 10 دی 1399 ساعت: 22:21

صفحه بندی