"بگذار آقای شاعر این گونه بگوید"
این جا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!
"اصلا شاعر اکسیر کیمیا را تو می داند"
اکسیر من! نه اینکه مرا 1 تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است...
"و هرچه نگاه می کند فقط تویی که حقیقتی "
سرشارم از خیال؛ ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است...
"اصلا بگو به من که هستی که بی تو غزل هیچ عطری ندارد "
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است...
احساس تو برای من در خواب هم زیباست
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشیِ خوابها کم است!
بارها شاعر گفت غزل چون جان من است و خون آن تویی مواظب باش که خونم به گردن تو نباشد
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!؟
برچسب:
نویسنده: ستایش محمدی